
سلام به پاییز...
سلام به پاییز برگ ریز...
سلام به پرندگان مهاجری که از سرما گریختند...
سلام به مهر...
سلام به تو که فصل تازه ای از زندگی 7 ساله ات آغاز شد...
سلام به تمام مادرانی که امروز را با دلهره ای شیرین جشن گرفتند...
سلام به دستان کوچک و سپیدی که از امروز قلم دانش به دست میگیرند و محبت مینویسند...
سلام به خدا...
گندم.

من از تبار شهریورم...
من از تولد غروبی زرد آگین می آیم که تن تبدارش را به اولین نسیم پاییز بخشید تا داغش را فرو نشاند...
از روزهای رنگ باخته ای که به استقبال درختان سرخ میروند...
من از حصار روزهای داغ گریختم و تن به پاییز سپردم....
من از تبار شهریورم...

بیا دور شویم از كتاب پر از خاطره...
بیا بشكنیم این خیالات گنگ ...
بیا بشنویم از صدای سكوت
طپش های بی وقفه ی عشق را...
بیا آب شو مثل یك تكه یخ
میان نفسهای داغ غرور
بیا ذوب شو در میان زمان...
بیا بشنو از صفحه ی روزگار
صدای گریستنهای یك آبشار
صدای فرو ریختن رازقی
صدای نفسهای یك قاصدك
صدای مرا........
گندم...شهریور ۱۳۸۵

دزدانه نگاهم كن
بی وقفه صدایم كن
یك لحظه تمنا باش
یك لحظه فدایم كن
من بی تو نمیمانم
من بی تو پریشانم
آرامی و من بی تاب
دیوانه و رامم كن
بگذار ببارم من
بگذار بنالم من
درد دل من این است
مستم, تو خرابم كن
شب آمده و مهتاب
چشم تو و من بی خواب
تو شمعی و پر نوری
تو سوخته بالم كن...
گندم...شهریور 1385

آره...میدونم...تو جرات داری...
تو حتی میتونی با یك جمله ی ساده ذهنمو هزار تیكه كنی هر تیكه رو بندازی یه گوشه...
خدا به من رحم كنه كه بین این هزار تیكه ی هزار گوشه دست و بالم زخمی نشه...
به هر كدوم از این تیكه ها بخوام برسم میبینم از یه گوشه ی دیگه صدای ناله ی یه تیكه ی دیگه میاد...
اونقدر به این گوشه و اون گوشه میرم كه بی رمق میشم...
خسته و سرگردون...و پریشون از این ناتوانی زانوهام تا میشن...
میشینم...
سرم انگار در یك لحظه وزنش اونقدر زیاد میشه كه گردن از مو باریكترم تحمل حملش رو نداره...
دستم رو تكیه گاه سرم میكنم كه نیفته زمین...
زانوهای تا شده ام تكیه گاه دستم...
حالا بیا خوب منو نگاه كن...
این من ... این من مچاله از چراها و اگرها و شایدها ...
دقیقا همون منیه كه اون شب توی اون خونه ی ساكت و صمیمی
قاطعانه توی چشمات نگاه كرد و گفت : من یه زنم نه ضعیفه...
حالا ببین در برابر تو چه ضعفی به من غالب شده...
.............
.........
......
...

به كنارم بنشین...
و مگو وقت به تنگ آمده است...
واژه ای بر لب این ثانیه ها منتظر است...
انتظار از لب دیوار كلامم جاریست...
به كنارم بنشین...
لحظه ای با من باش...
و مگو رنگ رفاقت رنگی زیبا نیست...
من همانم كه به دستان نجیبت یك سبد شعر و غزل دادم و تو خندیدی...
من همانم كه نشستم با تو زیر نور مهتاب...
در شبی گرم به رنگ چشمت...
لحظه ای با من باش...
تقدیم به غزلکم...با سلام.

17 سالم كه بود یكی بهم گفت فراموش كردن جزئی از دوست داشتنه...
مات و مبهوت فقط نگاش كردم...
نزدیك به 30 سالمه و هنوز وقتی این جمله رو میشنوم باز مات و مبهوت فقط نگاه میكنم...

تعجب نكن...
سختی كشیدن زیاد آدم رو خودخواه میكنه...
دیگه نمی تونی راحت به خاطر این و اون از خودت بگذری...
دیگه سكوت برات راحت نیست...
دیگه گذشت برات معنی واقعی نداره...
اگرم خیلی به خودت فشار بیاری و گذشت كنی وجدانت راحتت نمیذاره...هی توی گوشت یكی داد میزنه (( چقدر خری))...
آره...
یه وقتایی نمیشه آدم خودشو بزنه به خری...
باید داد بزنه...
باید اعتراض كنه...
حتا اگه به ضرر خودش تموم بشه...
میدونی چرا همه چیز نا مفهوم شده؟
چون همه چیز معنی واقعی خودش رو از دست داده...
تو باید دروغ بگی تا بشنونت...
باید چاپلوسی كنی تا ببیننت...
باید خود واقعیت نباشی تا بخواهنت...
صدات در بیاد یه لشكر جلوت در میان...
حالا كی حال داره به یكی یكیه اینا حرفشو حالی كنه...
آخه میدونی مشكل كجاست؟
مردم عادت كردن تو هی خودت رو بهشون توضیح بدی...
بهت بر نخوره...تقصیر خودته...
تو چیكار به اونا داری؟ كاری كه میدونی درسته بكن...
درسته باید طوری زندگی كنیم كه همه ازمون راضی باشن...
ولی یه حدی داره...
اشخاصی كه توی زندگیت واقعا نقش دارن رو راضی كن...بقیه رو فقط بهشون لبخند بزن...
میدونی؟...من و تو به دنیا نیومدیم كه همه ازمون راضی باشن...همه دوستمون داشته باشن...
اگه قرار باشه طوری زندگی كنی كه همه خوششون بیاد...پس خودت كجای زندگیت هستی؟
خودت چی میشی؟
دلت...فكرت...؟
زیاد نباید به اینو اون گوش داد...جدی میگم...
بعد از یه مدت دچار خوددرگیری میشی...
دیگه خوب رو از بد تشخیص نمیدی...
دیگه با خودت غریبی میكنی...
باز این قهوه یخ كرد........