و دشت است خلوتم
نوشته شده در تاریخ جمعه 31 شهریور 1385 توسط گندم | نظرات ()
طبقه بندی: دل نوشت ...، 

سلام به پاییز...
سلام به پاییز برگ ریز...
سلام به پرندگان مهاجری که از سرما گریختند...
سلام به مهر...
سلام به تو که فصل تازه ای از زندگی 7 ساله ات آغاز شد...
سلام به تمام مادرانی که امروز را با دلهره ای شیرین جشن گرفتند...
سلام به دستان کوچک و سپیدی که از امروز قلم دانش به دست میگیرند و محبت مینویسند...
سلام به خدا...

گندم.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 شهریور 1385 توسط گندم | نظرات ()
طبقه بندی: دل نوشت ...، 

من از تبار شهریورم...
من از تولد غروبی زرد آگین می آیم که تن تبدارش را به اولین نسیم پاییز بخشید تا داغش را فرو نشاند...
از روزهای رنگ باخته ای که به استقبال درختان سرخ میروند...
من از حصار روزهای داغ گریختم و تن به پاییز سپردم....
من از تبار شهریورم...



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 شهریور 1385 توسط گندم | نظرات ()
طبقه بندی: دل نوشت ...، 

بیا دور شویم از كتاب پر از خاطره...
بیا بشكنیم این خیالات گنگ ...
بیا بشنویم از صدای سكوت
 طپش های بی وقفه ی عشق را...
بیا آب شو مثل یك تكه یخ
میان نفسهای داغ غرور
بیا ذوب شو در میان زمان...
بیا بشنو از صفحه ی روزگار
صدای گریستنهای یك آبشار
صدای فرو ریختن رازقی
صدای نفسهای یك قاصدك
صدای مرا........

گندم...شهریور ۱۳۸۵



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 شهریور 1385 توسط گندم | نظرات ()
طبقه بندی: دل نوشت ...، 

دزدانه نگاهم كن
بی وقفه صدایم كن
یك لحظه تمنا باش
یك لحظه فدایم كن
من بی تو نمیمانم
من بی تو پریشانم
آرامی و من بی تاب
دیوانه و رامم كن
بگذار ببارم من
بگذار بنالم من
درد دل من این است
مستم, تو خرابم كن
شب آمده و مهتاب
چشم تو و من بی خواب
تو شمعی و پر نوری
تو سوخته بالم كن...

گندم...شهریور 1385



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 شهریور 1385 توسط گندم | نظرات ()
طبقه بندی: دل نوشت ...، 

آره...میدونم...تو جرات داری...
تو حتی میتونی با یك جمله ی ساده ذهنمو هزار تیكه كنی هر تیكه رو بندازی یه گوشه...
خدا به من رحم كنه كه بین این هزار تیكه ی هزار گوشه دست و بالم زخمی نشه...
به هر كدوم از این تیكه ها بخوام برسم میبینم از یه گوشه ی دیگه صدای ناله ی یه تیكه ی دیگه میاد...
اونقدر به این گوشه و اون گوشه میرم كه بی رمق میشم...
خسته و سرگردون...و پریشون از این ناتوانی زانوهام تا میشن...
میشینم...
سرم انگار در یك لحظه وزنش اونقدر زیاد میشه كه گردن از مو باریكترم تحمل حملش رو نداره...
دستم رو تكیه گاه سرم میكنم كه نیفته زمین...
زانوهای تا شده ام تكیه گاه دستم...
حالا بیا خوب منو نگاه كن...
این من ... این من مچاله از چراها و اگرها و شایدها ...
دقیقا همون منیه كه اون شب توی اون خونه ی ساكت و صمیمی
 قاطعانه توی چشمات نگاه كرد و گفت : من یه زنم نه ضعیفه...
حالا ببین در برابر تو چه ضعفی به من غالب شده...
.............
.........
......
...



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 شهریور 1385 توسط گندم | نظرات ()
طبقه بندی: دل نوشت ...، 

به كنارم بنشین...
و مگو وقت به تنگ آمده است...
واژه ای بر لب این ثانیه ها منتظر است...
انتظار از لب دیوار كلامم جاریست...
به كنارم بنشین...
لحظه ای با من باش...
و مگو رنگ رفاقت رنگی زیبا نیست...
من همانم كه به دستان نجیبت یك سبد شعر و غزل دادم و تو خندیدی...
من همانم كه نشستم با تو زیر نور مهتاب...
در شبی گرم به رنگ چشمت...
لحظه ای با من باش...

تقدیم به غزلکم...با سلام.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 شهریور 1385 توسط گندم | نظرات ()
طبقه بندی: دل نوشت ...، 
وقتی یه صفحه ی سفید باز میكنم برای تایپ متن جدید حس خاصی دارم...
تمام عشق و احساسم رو كنار هم میذارم و از سر انگشتام جاری میكنم...
اما وقتی بی خیال دارم وبلاگ گردی میكنم و میرسم به جایی و میبینم كه عین متنی كه من برای همسرم نوشتم اونجاست بازم حس خاصی دارم..
این حس به من میگه دست نگه دار...
میگه احساست رو فریاد نزن...
اینروزا از احساس آدما كپی برمیدارن...جالبه نه؟
به اینجا یه سر بزنید...لطفا...متن روز 31تیر ماه  در خلوت من رو هم بخونید...لطفا.
با سلام.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 شهریور 1385 توسط گندم | نظرات ()
طبقه بندی: دل نوشت ...، 

17 سالم كه بود یكی بهم گفت فراموش كردن جزئی از دوست داشتنه...
مات و مبهوت فقط نگاش كردم...
نزدیك به 30 سالمه و هنوز وقتی این جمله رو میشنوم باز مات و مبهوت فقط نگاه میكنم...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 شهریور 1385 توسط گندم | نظرات ()
طبقه بندی: دل نوشت ...، 

تعجب نكن...
سختی كشیدن زیاد آدم رو خودخواه میكنه...
دیگه نمی تونی راحت به خاطر این و اون از خودت بگذری...
دیگه سكوت برات راحت نیست...
دیگه گذشت برات معنی واقعی نداره...
اگرم خیلی به خودت فشار بیاری و گذشت كنی وجدانت راحتت نمیذاره...هی توی گوشت یكی داد میزنه (( چقدر خری))...
آره...
یه وقتایی نمیشه آدم خودشو بزنه به خری...
باید داد بزنه...
باید اعتراض كنه...
حتا اگه به ضرر خودش تموم بشه...
میدونی چرا همه چیز نا مفهوم شده؟
چون همه چیز معنی واقعی خودش رو از دست داده...
تو باید دروغ بگی تا بشنونت...
باید چاپلوسی كنی تا ببیننت...
باید خود واقعیت نباشی تا بخواهنت...
صدات در بیاد یه لشكر جلوت در میان...
حالا كی حال داره به یكی یكیه اینا حرفشو حالی كنه...
آخه میدونی مشكل كجاست؟
مردم عادت كردن تو هی خودت رو بهشون توضیح بدی...
بهت بر نخوره...تقصیر خودته...
تو چیكار به اونا داری؟ كاری كه میدونی درسته بكن...
درسته باید طوری زندگی كنیم كه همه ازمون راضی باشن...
ولی یه حدی داره...
اشخاصی كه توی زندگیت واقعا نقش دارن رو راضی كن...بقیه رو فقط بهشون لبخند بزن...
میدونی؟...من و تو به دنیا نیومدیم كه همه ازمون راضی باشن...همه دوستمون داشته باشن...
اگه قرار باشه طوری زندگی كنی كه همه خوششون بیاد...پس خودت كجای زندگیت هستی؟
خودت چی میشی؟
دلت...فكرت...؟
زیاد نباید به اینو اون گوش داد...جدی میگم...
بعد از یه مدت دچار خوددرگیری میشی...
دیگه خوب رو از بد تشخیص نمیدی...
دیگه با خودت غریبی میكنی...
باز این قهوه یخ كرد........



درباره وبلاگ

من از تاریکترین جاده های زندگیم به اینجا رسیده ام...
از دردناکترین لحظه های بی کسیم...و چشمانم که انگار بارش ناگهانی شان میرفت تا ابدی شود...
من از گریه های شبانه ای می آیم که شکست آشکارم را بهانه ای میکرد تا گونه ام را با سیلی نوازش کند...
و من از نگاه مضطرب فرزندم می آیم...از زمزمه ی خدا خدا ...
حالا اینجایم...ایستاده بر باورهایی که مرا به من فهماند...که ایستادن را به یادم آورد که معجزه ی عشق را پیش نگاه حیرانم به اثبات رساند...
ساده دل ندادم...اما حالا که دلداده شده ام تاوانش هر چه باشد ، باشد...
چشمان سبزی وقتی دلم را لرزاند به خود یادآور شدم که آن دستان ناپاکی که گلستانم را پرپر کرد فراموش نکنم ،مبادا مغرور شوم به عاشقیم...

پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
نکند راست بگویند؟
من چه سرسبزم و زیبا امروز ...
یک سال گذشت ...
فریاد بی صدا ...
یا ضامن آهو ...
بودیم و کسی پاس ندانست که هستیم ...
سکوتم از رضایت نیست ...
کودکی ...
خشم ...
عاشقی ...
زمستان است ...
عاشورا ...
بغض کال ...
سنگ صبور ...
دیروز را فراموش نمی کنم تا امروز ناب باقی بماند ...
آرشیو
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
موضوعات
دل نوشت ...
نویسندگان
گندم
پیوند ها
دی
از روی دلتنگی
زوربا
مهتاب ...
تو را من چشم در راهم
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
مسافر زمان
عنقا
بیابون
حرف 33
شب نقره ای
شعرهای مهیار
یه گوشه از لطف خدا
اندوه مرا بچین که رسیده است ...
نگاه تازه
مداد و مدار
چشم می بندم.
سنجاقک
غرور زخمی
حسی از جنس بلور
تا اطلاع ثانوی اسمش درخت خرمالوست
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
برگ ریزان
دلتنگی های کودکانه
....میون عشق و معما....
ورود با کفش های سیاه ممنوع
لحظه ای با من باش
بارون
طعم گس خورشید
یاد من باشد
...
بوسه ی بارانی
کهبد
سپیده بهاری
در دور دست های خیال
بوی ستاره
نان سالهای جوانی
ملکه سبا
دست نوشته های بارانی
بودیم کسی پاس نمی داشت که هستیم
آفتاب پرست
اشک ستاره
پیوندهای روزانه
نور و نار...عرفان نظر آهاری
...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Blog Skin