و دشت است خلوتم
سوگ ...
نوشته شده در تاریخ جمعه 16 اسفند 1387 توسط گندم | گفتنی ها کم نیست ()


ای رفته از میان ما به خدا می سپارمت
ای نور دیده ام به خدا می سپارمت
تو حکم آشیانه بودی برای دل
اکنون من بی آشیان به خدا می سپارمت...


                    تا اطلاع ثانوی تعطیل است.با سلام.


به یاد او ...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 اسفند 1387 توسط گندم | گفتنی ها کم نیست ()

گفتم بیا...
گفتی چرا؟
گفتم بمان...
گفتی کجا؟
گفتم دوای درد من
نور نگاهت باد و بس...
چشمان خود بستی و آن
نور نگاهت تیره شد
گفتم وفاداری بکن از بهر آن عشق قدیم
خندیدی و گفتی که عشق در قلب من پوسیده است
گفتم نیاز روح من بوییدن آن عطر توست
گفتی نسیم آن عطر را با خود به یغما برده است
گفتم که دستان مرا بار دگر در دست گیر
گفتی گل دستان تو در دست من پژمرده است
اشکم به روی گونه ام...
در دل غمی از جنس خار...
لحن کلامت نازنین  چون نیش بر روحم نشست...
و اندر میان آن سکوت
اشکم چنان باران غم
می شست جای بوسه ات  را از لب خشکیده ام...
 ناگه شکستی تو سکوت...
گفتی ز من خواهی وفا
 گفتم بگو
جانم بخواه
تو نور چشمانم بخواه
گفتی که جانت پیشکش
نور نگاه ارزانیت
به رسم  وعادت همه
تنها برو
اینجا نمان...
بغضم شکست...
قلبم شکست...
شمع امیدم آب شد
آن مرغک دستان من
بی آشیان...آواره شد
رفتم ولی چون بی پناهان سیه پوش غریب
گفتم به دل ای بی نوا
باز هم فریب خوردی ... فریب
رفتم ولی زنگ صدایت در دل ناباورم
تنها صدایی شد که من با آن نمیگردم غریب


سال 1383 بود...قصه اش را که شنیدم چیزی در دلم فرو ریخت...
شعرش را که خواند در آغوش هم گریستیم...
به یاد دل شکسته اش باز مینویسمش...امید که بخواند...با سلام.
 




حس گنگ ...
نوشته شده در تاریخ جمعه 9 اسفند 1387 توسط گندم | گفتنی ها کم نیست ()



وقتی این حس گنگ به رگهایم رسوخ میکند...

وقتی تمام دردهای دلم زبانه می کشند...

وقتی سر تا سر پس کوچه  های ذهنم پر می شود از شایدها و اگرهای مسموم...

وقتی دیواره ی لبانم را علامتهای سیاه سوال مهر می کوبند...

درست همان زمان است که مهربانی  کلامت را کم  می آورم...درست در خاکستری ترین ساعت تنهاییم باید بیایی و نمی آیی...

رهایم میکنی میان خلاء سنگین این  فکری  که دیگر فقط در ذهنم نمی رقصد...

دارد میلغزد و آرام آرام میرسد به دریچه ی دلم...میرسد به دروازه ی قصری که تو پادشاه زرین تاجش به بالاترین مقام نشسته ای...

سلطان پر غرور و پر شوکت من ، کاش نگاهی به ملکه ی غمگینت بیندازی...

واژه ی نشسته بر لبانش روو به زوال است...





روزمره گی...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 اسفند 1387 توسط گندم | گفتنی ها کم نیست ()



از راه رسیده و نرسیده میرم توو آشپزخونه...

پیشبند میبندم و مشغول میشم...

بیرون باز داره باد میاد...صدای باد هول میندازه توو دلم...

موسیقی همیشگیم رو میذارم تا حواسم پرت بشه...

بادنجون پوست میکنم و میندازم توو روغن...

قهوه میذارم ...سرم باز درد میکنه...مسکن میخورم...

تا برنج رو خیس کنم قهوه آماده میشه...

میریزم توو فنجون ... میشینم پای گاز...

صدای زن آوازه خون توی خونه میپیچه...

به دیار عشق تو مانده ام       ز کسی ندیده عنایتی

بغضم میگیره...مثل همیشه که با شنیدن این شعر بغض میکنم...

با یه جرعه قهوه قورتش میدم...

به خودم میگم به کارا برس گندم...

به غریبیم نظری فکن       که تو پادشاه ولایتی

یاد بیمارم میفتم و بغضم سنگین تر میشه...

زمزمه  میکنم  توکل به خدا ...

شده راه طاقت و صبر طی        بکشم فراق تو تا به کی؟

سیگاری روشن میکنم...

همه بند بند مرا چو نی    بود از غم تو حکایتی

بغض سنگینم  بی صدا میشکنه...

با صدای زن منم زمزمه میکنم....

چو صبا برت گذر آورد    ز هلاکیان خبر آورد

رخ زرد و چشم تر آورد   چه شود کنی تو عنایتی؟

سرم رو روی پیشخون میذارم ... به اشکام اجازه میدم ببارن...شونه هام ولی طاقت نمیارن...

صدای آوازه خون قطع شده...

حالا دیگه فقط صدای بغض شکسته ام توی خونه میپیچه...

هنوز داره باد میاد... صداش میون گریه هام گم میشه...

بادنجونا کارشون تموم شده...از روغن درشون میارم...

چشام همینجور دارن میبارن...

خورشت رو بار میذارم...

قهوه ی سرد رو یکنفس سر میکشم...سیگار دوم  رو  روشن میکنم...

صدای پای نفسم میاد...

آبی به صورتم میزنم...

از در که میاد به روش لبخند میزنم...چشمای خیسم رو نمیبینه...

باز صدای همون زن آوازه خون توی خونه است...

دردونه از مدرسه میرسه...

ناهار آماده است...

آقایون بفرمایید ناهار.......

 

 




التماس ...
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اسفند 1387 توسط گندم | گفتنی ها کم نیست ()


من اون ظهر تابستونم که در حسرت بارونم

کلام خیسمو بشناس که بی تو من پریشونم

به زیر نم نم بارون به من چتری نده  اما

به چشمم خیره شو پیدا بکن غمهای پنهونم

نگاه  ترد بارون خورده ام لبریز حسرت شد

برآورده بکن این آرزوهای همیشه کال بی جونم ...

 



صورت حساب ...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 بهمن 1387 توسط گندم | گفتنی ها کم نیست ()


مادرخانواده توی آشپزخانه مشغول تهیه ی شام بود ...

پدرخانواده مشغول تماشای فیلم دلخواهش ...

پسر 8 ساله شان با تکه کاغذی وارد آشپزخانه شد و کاغذ را به دست مادر داد ...

مادر کاغذ را گرفت کمی نگاه کرد و بعد با صدای بلند خواند...

صورت حساب

برای تمیز کردن اتاقم  5هزار تومان

برای بیرون گذاشتن زباله 2 هزار تومان

برای گرفتن نمره ی 20 ریاضی 10 هزار تومان

برای انجام تکالیف 6 هزار تومان

جمع کل 23 هزار تومان.

لطفا در اولین فرصت پرداخت شود.

 

مادر نگاهی به چشمهای منتظر پسرش انداخت...خودکاری برداشت و پشت صورتحساب پسرش !! چنین نوشت ...

برای 9 ماه بارداری که تو را با عشق در بطن وجودم محافظت کردم ،  هیچ

برای بی خوابیهای شبهای بیماریت که تا صبح بر بالینت نشستم ،  هیچ

برای تمام کارهایی که برایت انجام دادم تا راحتی  تو فراهم شود ،  هیچ

من برای کارهایی که با عشق برایت انجام دادم هیچ چیزی از تو نمیخواهم...

 

پسرک با صدای بلند نوشته ی مادرش را خواند و در حالی که گونه هایش سرخ شده بود زیر صورت حسابش چنین نوشت...

قبلا به طور کامل پرداخت شده است...

 


این داستان رو یه جایی شنیدم...با سلام.


 




وفا ...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 بهمن 1387 توسط گندم | گفتنی ها کم نیست ()


راست بگو به من عزیز...

به من که عاشقت شدم

به من که همچو بی پناه

سرگشته ی کویت شدم

راست بگو به غیر من

به پای تو کسی نشست؟

نگاه سبز رنگ تو

زنجیر بر پای که بست؟

راست بگو نیمه شبان

کسی به گوش تو سرود؟

غزل غزل صداقت و

بغل بغل عشق و جنون؟

من از همه بریده ام

صداقتی ندیده ام

بیا به  پاس عهد مان

تیشه مزن به ریشه ام





بند زن ...
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 بهمن 1387 توسط گندم | گفتنی ها کم نیست ()



سالها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود

که چینی ها را بند می زد با عشق...

و من آنروز به خود می گفتم ، آخر این هم شد کار ؟

ولی امروز که دیگر خبری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی ست

ترکی دارد و من ،

در به در

کوه به کوه ،

در پی بند زنی می گردم...


شاعر : ؟



جفا ...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 بهمن 1387 توسط گندم | گفتنی ها کم نیست ()


آنان که جفا در ره دل پیشه نهادند

بر ریشه ی آشفته دلان تیشه نهادند

روزی به صف سوته دلان راه گشودند

فردا به دل سوخته دلان پا بنهادند

 





زنی در آینه ...
نوشته شده در تاریخ شنبه 5 بهمن 1387 توسط گندم | گفتنی ها کم نیست ()

اینجا زنی در آینه با اخم تیغم می زند

با این سکوت پر ز خشم زخم زبانم می زند

من مثل یک مرغ اسیر خاموش در چنگال غم

او پا به پای اشک من بر گونه سیلی می زند

آینه چون یک بی طرف اما هراسان از جدال

من گونه می گیرم به دست او زخم بر تن می زند

دستان سردم چون پناه بر این سر آشفته ام

تا چشم می دوزم به او طعنه به دردم می زند

می گویمش بگذر ز من این قصه را بر من ببخش

می گویدم با خشم و کین ، این قصه آتش می زند

سر را به زانو می نهم  چشمم چنان ابر بهار

در سینه ام دل زجه از درد نهانش می زند

..................

تنها نشستم روبه رو با آینه خلوت کنم

شاید که این همزاد من آشفتگی را پس  زند ...

شاید که لبخندش به من گرمی دهد رامم کند

این قصه ی آشفتگی را در نگاهم خط زند........

 



(تعداد کل صفحات:21)      ...   4   5   6   7   8   9   10   ...  
درباره وبلاگ

من از تاریکترین جاده های زندگیم به اینجا رسیده ام...
از دردناکترین لحظه های بی کسیم...و چشمانم که انگار بارش ناگهانی شان میرفت تا ابدی شود...
من از گریه های شبانه ای می آیم که شکست آشکارم را بهانه ای میکرد تا گونه ام را با سیلی نوازش کند...
و من از نگاه مضطرب فرزندم می آیم...از زمزمه ی خدا خدا ...
حالا اینجایم...ایستاده بر باورهایی که مرا به من فهماند...که ایستادن را به یادم آورد که معجزه ی عشق را پیش نگاه حیرانم به اثبات رساند...
ساده دل ندادم...اما حالا که دلداده شده ام تاوانش هر چه باشد ، باشد...
چشمان سبزی وقتی دلم را لرزاند به خود یادآور شدم که آن دستان ناپاکی که گلستانم را پرپر کرد فراموش نکنم ،مبادا مغرور شوم به عاشقیم...

پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
نکند راست بگویند؟
من چه سرسبزم و زیبا امروز ...
یک سال گذشت ...
فریاد بی صدا ...
یا ضامن آهو ...
بودیم و کسی پاس ندانست که هستیم ...
سکوتم از رضایت نیست ...
کودکی ...
خشم ...
عاشقی ...
زمستان است ...
عاشورا ...
بغض کال ...
سنگ صبور ...
دیروز را فراموش نمی کنم تا امروز ناب باقی بماند ...
آرشیو
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
موضوعات
دل نوشت ...
نویسندگان
گندم
پیوند ها
دی
از روی دلتنگی
زوربا
مهتاب ...
تو را من چشم در راهم
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
مسافر زمان
عنقا
بیابون
حرف 33
شب نقره ای
شعرهای مهیار
یه گوشه از لطف خدا
اندوه مرا بچین که رسیده است ...
نگاه تازه
مداد و مدار
چشم می بندم.
سنجاقک
غرور زخمی
حسی از جنس بلور
تا اطلاع ثانوی اسمش درخت خرمالوست
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
برگ ریزان
دلتنگی های کودکانه
....میون عشق و معما....
ورود با کفش های سیاه ممنوع
لحظه ای با من باش
بارون
طعم گس خورشید
یاد من باشد
...
بوسه ی بارانی
کهبد
سپیده بهاری
در دور دست های خیال
بوی ستاره
نان سالهای جوانی
ملکه سبا
دست نوشته های بارانی
بودیم کسی پاس نمی داشت که هستیم
آفتاب پرست
اشک ستاره
پیوندهای روزانه
نور و نار...عرفان نظر آهاری
...
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Blog Skin