



وقتی این حس گنگ به رگهایم رسوخ میکند...
وقتی تمام دردهای دلم زبانه می کشند...
وقتی سر تا سر پس کوچه
های ذهنم پر می شود از شایدها و اگرهای مسموم...
وقتی دیواره ی لبانم را علامتهای سیاه سوال مهر می کوبند...
درست همان زمان است که مهربانی کلامت را کم
می آورم...درست در خاکستری ترین ساعت تنهاییم باید بیایی و نمی آیی...
رهایم میکنی میان خلاء سنگین این فکری
که دیگر فقط در ذهنم نمی رقصد...
دارد میلغزد و آرام آرام میرسد به دریچه ی دلم...میرسد به
دروازه ی قصری که تو پادشاه زرین تاجش به بالاترین مقام نشسته ای...
سلطان پر غرور و پر شوکت من ، کاش نگاهی به ملکه ی غمگینت
بیندازی...

از راه رسیده و نرسیده میرم توو آشپزخونه...
پیشبند میبندم و مشغول میشم...
بیرون باز داره باد میاد...صدای باد هول میندازه توو دلم...
موسیقی همیشگیم رو میذارم تا حواسم پرت بشه...
بادنجون پوست میکنم و میندازم توو روغن...
قهوه میذارم ...سرم باز درد میکنه...مسکن میخورم...
تا برنج رو خیس کنم قهوه آماده میشه...
میریزم توو فنجون ... میشینم پای گاز...
صدای زن آوازه خون توی خونه میپیچه...
به دیار عشق تو مانده ام ز کسی
ندیده عنایتی
بغضم میگیره...مثل همیشه که با شنیدن این شعر بغض میکنم...
با یه جرعه قهوه قورتش میدم...
به خودم میگم به کارا برس گندم...
به غریبیم نظری فکن که تو پادشاه
ولایتی
یاد بیمارم میفتم و بغضم سنگین تر میشه...
زمزمه میکنم توکل به خدا ...
شده راه طاقت و صبر طی بکشم
فراق تو تا به کی؟
سیگاری روشن میکنم...
همه بند بند مرا چو نی بود از غم تو
حکایتی
بغض سنگینم بی صدا میشکنه...
با صدای زن منم زمزمه میکنم....
چو صبا برت گذر آورد ز هلاکیان خبر
آورد
رخ زرد و چشم تر آورد چه شود کنی تو
عنایتی؟
سرم رو روی پیشخون میذارم ... به اشکام اجازه میدم ببارن...شونه هام ولی طاقت
نمیارن...
صدای آوازه خون قطع شده...
حالا دیگه فقط صدای بغض شکسته ام توی خونه میپیچه...
هنوز داره باد میاد... صداش میون گریه هام گم میشه...
بادنجونا کارشون تموم شده...از روغن درشون میارم...
چشام همینجور دارن میبارن...
خورشت رو بار میذارم...
قهوه ی سرد رو یکنفس سر میکشم...سیگار دوم
رو روشن میکنم...
صدای پای نفسم میاد...
آبی به صورتم میزنم...
از در که میاد به روش لبخند میزنم...چشمای خیسم رو نمیبینه...
باز صدای همون زن آوازه خون توی خونه است...
دردونه از مدرسه میرسه...
ناهار آماده است...
آقایون بفرمایید ناهار.......

من اون ظهر تابستونم که در حسرت بارونم
کلام خیسمو بشناس که بی تو من پریشونم
به زیر نم نم بارون به من چتری نده اما
به چشمم خیره شو پیدا بکن غمهای پنهونم
نگاه ترد بارون خورده ام لبریز حسرت شد
برآورده بکن این آرزوهای همیشه کال بی جونم ...

مادرخانواده توی آشپزخانه مشغول تهیه ی شام بود ...
پدرخانواده مشغول تماشای فیلم دلخواهش ...
پسر 8 ساله شان با تکه کاغذی وارد آشپزخانه شد و کاغذ را به
دست مادر داد ...
مادر کاغذ را گرفت کمی نگاه کرد و بعد با صدای بلند خواند...
صورت حساب
برای تمیز کردن اتاقم 5هزار تومان
برای بیرون گذاشتن زباله 2 هزار تومان
برای گرفتن نمره ی 20 ریاضی 10 هزار تومان
برای انجام تکالیف 6 هزار تومان
جمع کل 23 هزار تومان.
لطفا در اولین فرصت پرداخت شود.
مادر نگاهی به چشمهای منتظر پسرش انداخت...خودکاری برداشت و
پشت صورتحساب پسرش !! چنین نوشت ...
برای بی خوابیهای شبهای بیماریت که تا صبح بر
بالینت نشستم ، هیچ
برای تمام کارهایی که برایت انجام دادم تا
راحتی تو فراهم شود ، هیچ
من برای کارهایی که با عشق برایت انجام دادم
هیچ چیزی از تو نمیخواهم...
پسرک با صدای بلند نوشته ی مادرش را خواند و در حالی که گونه
هایش سرخ شده بود زیر صورت حسابش چنین نوشت...
قبلا به طور کامل پرداخت شده است...
این داستان رو یه جایی شنیدم...با سلام.

راست بگو به من عزیز...
به من که عاشقت شدم
به من که همچو بی پناه
سرگشته ی کویت شدم
راست بگو به غیر من
به پای تو کسی نشست؟
نگاه سبز رنگ تو
زنجیر بر پای که بست؟
راست بگو نیمه شبان
کسی به گوش تو سرود؟
غزل غزل صداقت و
بغل بغل عشق و جنون؟
من از همه بریده ام
صداقتی ندیده ام
بیا به پاس عهد مان
تیشه مزن به ریشه ام


آنان که جفا در ره دل پیشه نهادند
بر ریشه ی آشفته دلان تیشه نهادند
روزی به صف سوته دلان راه گشودند
فردا به دل سوخته دلان پا بنهادند

اینجا زنی در آینه با اخم تیغم می زند
با این سکوت پر ز خشم زخم زبانم می زند
من مثل یک مرغ اسیر خاموش در چنگال غم
او پا به پای اشک من بر گونه سیلی می زند
آینه چون یک بی طرف اما هراسان از جدال
من گونه می گیرم به دست او زخم بر تن می زند
دستان سردم چون پناه بر این سر آشفته ام
تا چشم می دوزم به او طعنه به دردم می زند
می گویمش بگذر ز من این قصه را بر من ببخش
می گویدم با خشم و کین ، این قصه آتش می زند
سر را به زانو می نهم چشمم چنان ابر بهار
در سینه ام دل زجه از درد نهانش می زند
..................
تنها نشستم روبه رو با آینه خلوت کنم
شاید که این همزاد من آشفتگی را پس زند ...
شاید که لبخندش به من گرمی دهد رامم کند
این قصه ی آشفتگی را در نگاهم خط زند........