تبلیغات و دشت است خلوتم

همه چیز از آن روز شروع شد...
همان روز تلخ سرد و برفی...
شب قبل از آن اتفاق تا صبح گریسته بودم بی آنکه حتی صدای هق هقم به گوش تو برسد و فردایش شرمم حریف اشکهایم نبود که پنهانشان کند...
رفتم بی آنکه بخواهم...ماندی زیرا حس میکردی بهتر است...
و من بی صدا پیش پای تو و جذبه ی اخمی ات شکستم و نخواستم که ببینی...
حالا اینجایم...
ایستاده بر غرورم...غروری که شکست و من باز تکه تکه هایش را مثل یک معمای سخت کنار هم نشاندم...
و اینبار آمده ام تا ببینی آنچه را که سالها پشت نقاب لبخند شیشه ایم نگاه داشتم و شبها وقتی نقاب را به گوشه ای مینداختم آینه بی صدا میگریست...
آری...اینبار آمده ام با من خودم...همان منی که سالها از وحشت کرده های خواسته یا ناخواسته ات پوسید و تو سیگارهای پی در پی اش را بهانه کردی برای رنگ خاکستری نگاهش...
آمده ام تا نوشته های نخوانده و پاره شده را بین حرفهای کهنه فریاد بزنم تا شاید زخم همیشه دردآلود دلم کمی آرام گیرد و سوزشش امانم دهد...
نخند...اینها درد دلهای زنی است که هرگز برای تو سی ساله نشد و هنوز همان دختر بچه ی 18 ساله ایست که شکوفه های همیشه معطر لبخندهایش ناگهان در سرمای خزانی سوخت و خاکستر شد ...
آری...من همانم...همان نوگل خندان روزهای جوانی ات...
و آینه ی دق کرده ی لحظه های بی رنگ تنهاییت...
نگاه کن...هنوز وقتی از آن روزها میگویم آینه میگریزد...
ببین چه کرد این روزگار با من و تو نفهمیدی...
نیامده ام برای شکستنت...که شکست تو خاکستر شدن هزار باره ی من است...
من فقط آمده ام تا ببینی ام...تا بشنوی ام...تا بفهمی چرا پژمردم و چگونه باز از نو شکفتم و تو باز ندیدی...
آمده ام نشانت دهم که خود را از کجا به اینجا رسانده ام ... راه درازی را طی کرده ام...و زخم پایم گواه است...ای کاش بخوانی ام...خط به خط...واژه به واژه...مو به مو...نمی خوانی...میدانم.


هی ! آنسوی باران ایستاده...
آنگاه که صدای حادثه خوابید
به یاد خواهی آورد که رسم ما این نبود...


ای آشنای خوب بیا تا بگویمت
اندوه زمستان سالهای بی بهار...
و ترس قحطی مرحم به شبهای درد...
و روزهای نفرین شده ی مات...
و من که سکوتم انگار ابدی بود...
و یک شب کسی آمد...
و شکوه براق ثانیه ها طلسم سکوت سردم را شکست...
و دلم میهمان ناخوانده اش را پذیرفت...
اکنون این منم ای آشنای خوب
که در عمق زمان ایستاده ام به راه...
و فردا تو باش که من
محتاج بودن توام...


حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
" ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"
هر کس از شاعر این شعر نشونه ای داره به من خبر بده...می خوام دستش رو ببوسم.


من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است...


چشمم که به گلهای معصوم انار افتاد یاد آن سال افتادم...
یاد جشنواره ی انار آن دوست قدیمی...
یاد شعر انار سالهای کودکی ...
یاد شعر اناری که نوشتم و همان دوست قدیمی برایش طرح زد و من چه ذوقی کردم...
چقدر از آن رفاقت ها فاصله گرفته ایم...
....


دست من را تو بگیر
و ببر تا آنجا
که نسیم
می نشیند سر هر شاخه ی کاج
و به هر رهگذری می بخشد
عطر کاج و خورشید...


نگاهم که به سبزی پاک گنبد افتاد دلم به یکباره فرو ریخت...
اشکم به همراه دلم چکید و جاری شد و پاهای خسته از 12 سال انتظارم دیگر توان رفتن نداشت...
نشستم در صحن پاک و مرمرش و 12 سال انتظارم را گریستم...
دستم را به دامان فاطمه اش گرفتم و گریستم...
قبرستان بقیع را که دیدم انگار دلم را نیشتر زدند...
انگار بر زانوانم برز کوبیدند...و انگار کمر تا شده ام بار دیگر شکست...
کبوتران معصوم قبرستان که با هر پرواز کوتاهشان دلم هزار پاره میشد...
چنان بی صدا بال میزدند مبادا سکوت قبرستان بشکند...
و دل من با هر پروازشان پر میکشید تا آنسوی پرهای خاکستریشان...
سکوت شبهای حرم حال و هوای دیگری داشت...و ازدحام روزهای تقریبا گرمش انگار بی سابقه بود...
آخرین شب اقامتم در مدینه باران آمد ...
صحن حرم خیس از رحمت بود...
گنبد سبز برق می زد و من انگار از برقش جان می گرفتم...
و من دست خواهری کوچکتر را گرفتم و سبکبال و پای برهنه در باران دویدیم...
وداع از حضرت رسول وداع سختی بود...

وقتی حبه نباتم را در حوله ی سپید احرام دیدم چشمانم به پاس شکر گریستند و من در دل قربان صدقه اش رفتم...
لباس پوشیدم سپید...
نیت کردم سپید...
حبه نباتم نشست کنارم درست مثل یک کبوتر پاکیزه ی سپید...
وقتی لبیک میگفت دلم فرو می ریخت...
وانگشتر عقیق کوچک در انگشتش چه برق پاکی می زد...درست مثل چشمانش...
چشمان پاکش وقتی خانه ی خدا را دیدند گریستند...
به وقت ورود سجده کردم...12 سال انتظار دیدارش را کشیده بودم...
آنروز که با تمنا وداع خوانده بودم فقط 18 سالم بود و امروز 30 ساله ام به همرا دردانه ی 8 ساله ام...
دستم که به آن پارچه ی مخمل و سیاه آویخت آرامش گم شده ی چند ساله به دلم باز گشت و بغض پوسیده ام ترکید و من گریستم و گریستم و گریستم...
کبوتران خانه ی خدا چقدر اهلی بودند...پا به پای من راه می آمدند و دردانه ام ذوق زده از این همراهی و مادرش آرزومند اینکه ای کاش یک کبوتر بود میان آنها....
شب وداع آویختم به خانه اش....التماسها کردم...اشکها ریختم....سبک شدم....ولی دل نکندم
..........
حالا اینجایم...در اتاق نوشتنهای گاه و بیگاهم...
هنوز شبها خواب گنبد سبز می بینم و دستهایم هنوز بوی عنبر می دهد...
حالا دردانه ام وقتی حرف خانه ی خدا می شود میداند که عطر خانه ی خدا را هیچ کجا نمیتوان یافت...
مدتی است بوی تند سیگار از خلوتم پاک شده اما هنوز هوس طعم تلخش حنجره ام را وسوسه میکند...
حالا اینجایم...کنار دستهای معطرم و چشمهایی که سبزند مثل آن گنبد...
با سلام.


به من رحمی بکن ای دوست دلم از سنگ و آهن نیست
و درد تیغ بر پهلو که بیش از نیش حرفت نیست
نظر کن بر دلم یک آن ببین بی اشک میگرید
طریق قلب من این است , او اهل شکایت نیست
ببین روحم به هم پژمرد نگاهم سرد شد بر تو
ولی انگار در قانون تو حرف از مروت نیست
به تیغ زهر آلود کلامت سر فرو بردم
ندانستی سکوت من دلیل بر رضایت نیست
نظر کردم به ماه نو و علت جستجو کردم
قسم داد او مرا جان سکوت و گفت محبت نیست


من امشب تا سحر آواز می خوانم
و بر دشت خیال چون ابر می بارم
سرود عشق را بر صفحه می پاشم
و این آسودگی را جشن می گیرم
من امشب تا سحرگاهان غم خود را به جای شمع می سوزنم
نگاه مات خود را نور می بخشم
و از جام غزل شاه بیت می نوشم
من امشب مست چشمانت به روی هر چه غصه شاد می خندم
به ساز دست تو هر چه که باشد سبز می رقصم
و شعرم را به لبهای تو می بخشم
تو را من دوست می دارم
