توی این ساعت شوم ، توی این فصل کبود
وسط تعزیه ی هیشکی نیست ، هیشکی نبود
توی هیر و ویر این جشن جنجال سکوت
کی صداتو برده میهن خشم آلود؟
خورشیدتو کی برده و کی سایه تو آتیش زده ...
کی از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده؟...
مگه توو تقویم سکون ستاره توو چاه کیه؟
سال روی شاخ چی و خندق سر راه کیه؟
بگو توو فال قهوه مون عجوزه بدخواه کیه؟
آفتاب لب بوم کی و عقرب روی ماه کیه؟
خونه از گریه پره
کوچه از مرگ غزل
توی ویرونی باغ
نعش گل بغل بغل
قطره ای اشک اینجا
شعله ای آه اونجا
پاره ای گل اینجا
تیکه ای ماه اونجا
کوچه تا کوچه هراس...
خونه تا خونه عزا...
دل به دل نفرین و...
لب به لب نعش دعا...
لشکر گلخوارو کی به راه انداخته؟
خواهر خورشید و کی به چاه انداخته؟
شاعر : ایرج جنتی عطایی

یار دبستانی من
هم ره و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم منو تو
روو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم
مونده هنوز روو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دلای آدماش
دست منو تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز منو تو درد ما رو چاره کنه؟
یار دبستانی من هم ره و همراه منی
چوب الف بر سر ما بغض منو آه منی...

از دامان دریا می آیم...
هنوز نگاهم آبی ست ...
نشستم به تماشای دریا...ساکت بود و آرام،درست
مثل لحظه های تنهاییم...

یکی عریان میشود مثل فاحشه ، بدون شرح...
یکی عریان می شود مثل کوه....صبور و بی وقفه...
یکی عریان می شود مثل درخت...در آرزوی جوانه ای دوباره....
و یکی عریان می شود مثل همان گفته ی فروغ...مثل سکوت میان کلامهای محبت ... در
تلاش برای شنیده شدن...

به تمام نگفته هایم قسم
...اینروزها حوصله ی پریدن که هیچ ، حال نگاه کردن به آسمان را هم ندارم...
دستم به قلم نمیرود تا چه
رسد به غزل...
ندیدی چطور از این تکرار هر
ماهه گریستم؟؟...ندیدی...اشکهایم را همیشه در گنجه مخفی کردم...
نمیگویم شکسته
ام...نه...تمرین شکستن بغض میکنم تا شبها
هی دروغ نگویم که عرق کرده ام از تب خرداد...
با اینکه میدانی سرمای اسفند
هنوز از تنم سفر نکرده چه معصومانه دروغ هایم را باور میکنی...باور نکنی چه کنی...


چه طعم گسی دارد...شکست را میگویم...
و من کنار این طعم گس تلخ
شده ام...
مثل قهوه ای که شیرینی شکر
را پس میزند...و تلخی نابش ذوق ذوق میکند در دهان...
سردی نگاهم دیگر پنهان کردنی
نیست...نه با لبخند پوشیده میشود و نه اشکم میشویدش...
سکوتم را که دیگر مگو....شکل
فریاد بی صداست...شبیه خفقان...
نگفته بودم به تو؟؟!!!!!
چه بد...مهم نیست حالا می گویم...
چه فرق میکند مرا آنطور که هستم بشناسی یا نه...مهم این است
من هنوز هم زلالم...
