و دشت است خلوتم

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

ساعت شوم ...

توی این ساعت شوم ، توی این فصل کبود
وسط تعزیه ی هیشکی نیست ، هیشکی نبود
توی هیر و ویر این جشن جنجال سکوت
کی صداتو برده میهن خشم آلود؟

خورشیدتو کی برده و کی سایه تو آتیش زده ...

کی از پی این همه شب، شب رفته و شب اومده؟...

مگه توو تقویم سکون ستاره توو چاه کیه؟
سال روی شاخ چی و خندق سر راه کیه؟
بگو توو فال قهوه مون عجوزه بدخواه کیه؟
آفتاب لب بوم کی و عقرب روی ماه کیه؟

خونه از گریه پره
کوچه از مرگ غزل
توی ویرونی باغ
نعش گل بغل بغل

قطره ای اشک اینجا
شعله ای آه اونجا
پاره ای گل اینجا
تیکه ای ماه اونجا

کوچه تا کوچه هراس...

خونه تا خونه عزا...  

دل به دل نفرین و...

لب به لب نعش دعا...

لشکر گلخوارو کی به راه انداخته؟
خواهر خورشید و کی به چاه انداخته؟

شاعر : ایرج جنتی عطایی


اینجا ایران است ...



یار دبستانی من

هم ره و همراه منی

چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

حک شده اسم منو تو

روو تن این تخته سیاه

ترکه ی بیداد و ستم

مونده هنوز روو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دلای آدماش

دست منو تو باید این پرده ها رو پاره کنه

کی میتونه جز منو تو درد ما رو چاره کنه؟ 

یار دبستانی من هم ره و همراه منی

چوب الف بر سر ما بغض منو آه منی...

 

سفر ...



از دامان دریا می آیم...

هنوز نگاهم آبی ست ...

نشستم به تماشای دریا...ساکت بود و آرام،درست مثل لحظه های تنهاییم...

مشتی از آب دریا به زخمهای کهنه ام پاشیدم شاید نمکش مرهمی باشد بر درد مکررم....

عریان ...



یکی عریان میشود مثل فاحشه ، بدون شرح...

یکی عریان می شود مثل کوه....صبور و بی وقفه...

یکی عریان می شود مثل درخت...در آرزوی جوانه ای دوباره....

و یکی عریان می شود مثل همان گفته ی فروغ...مثل سکوت میان کلامهای محبت ... در تلاش برای شنیده شدن...

و زخم می خورد مثل فروغ ، از عشق...

دلیلی برای گریستن...



به تمام نگفته هایم قسم ...اینروزها حوصله ی پریدن که هیچ ، حال نگاه کردن به آسمان را هم ندارم...

دستم به قلم نمیرود تا چه رسد به غزل...

ندیدی چطور از این تکرار هر ماهه گریستم؟؟...ندیدی...اشکهایم را همیشه در گنجه  مخفی کردم...

نمیگویم شکسته ام...نه...تمرین شکستن بغض میکنم تا شبها  هی دروغ نگویم که عرق کرده ام از تب خرداد...

با اینکه میدانی سرمای اسفند هنوز از تنم سفر نکرده چه معصومانه دروغ هایم را باور میکنی...باور نکنی چه کنی...

 


صدای زندانی ...



آه ای صدای زندانی
آیا شکوه ی یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها...

فروغ فرخزاد

دریغ ...



اینروزها همین که میخواهم برای تو عاشقانه ای بنویسم چنان حال و هوایم را آشفته میکنی  عاشقانه که هیچ ، عاشقی هم  از یادم میرود...کمی کوتاه بیا...به خاطر من که نه ، به خاطر خودت........

...



چه طعم  گسی دارد...شکست را میگویم...

و من کنار این طعم گس تلخ شده ام...

مثل قهوه ای که شیرینی شکر را پس میزند...و تلخی نابش ذوق ذوق میکند در دهان...

سردی نگاهم دیگر پنهان کردنی نیست...نه با لبخند پوشیده میشود و نه اشکم میشویدش...

سکوتم را که دیگر مگو....شکل فریاد بی صداست...شبیه خفقان...

باید گذاشت و گذشت...میگذارم و میگذرم...

یکی از حرفهای نگفته...




نگفته بودم به تو؟؟!!!!!

چه بد...مهم نیست حالا می گویم...

چه فرق میکند مرا آنطور که هستم بشناسی یا نه...مهم این است من هنوز هم زلالم...

خیلی چیزها دیگر برایم مهم نیست...

همین...

امید ...



می شود کاری کرد...
می توان کاری کرد...
می شود شاید در تیرگی چشمانت
حسی از جنس پریشانی را لمس نمود...
می شود شاید در پاییز دستانت
نمی از جنس باران دلم را همچو یک گل بستود...
می توان...
بر دل زخمی خود
یاد لبخند تو را نقش کنم
می شود شاید لبخند تو بر زخم دلم رحم کند...
می توان کاری کرد...
می شود کاری کرد...
می شود در هوایی مرطوب
 شرجی چشم ترم گم بشود
می توان دید که مرغ دل تو
از افقهای ابری دلم رد بشود...
می توان در پس پس کوچه ی ذهن
صدای قدمت را شاید باز شنید...
میتوان بر تن خشکیده ی روح
کرکی از مهر تو را باز تنید...
من در این بی برگی
به تن خشک و بی آب کویر می نگرم...
و به این واژه ی ناب که مدام در ذهنم میروید..
((...میتوان کاری کرد...))
می شود دستی از جنس بهار
بر تن شاخه های خشک کشید...
میشود حتی با یک دل زار
دست بر یک سر افسرده کشید...
می توان حتی با اشکی شور
بر لبی خشک لبخندی را نقش نمود
میشود در نرمی رقص یک رود
عکس پرواز پروانه را طرح نمود
می شود در شب تار دل بی تاب و وحشت زده را
با کلامی از رنگ خدا خواب نمود...
آری ... آری می توان کاری کرد
من امیدم را باز خواهم یافت
من دل بی سامان را
سامانش خواهم داد
و به این واژه ی ناب گوش خواهم کرد
(( میشود کاری کرد...می توان کاری کرد ))



زمستان 1383... برای پریشانی پدر و مادرم...
با سلام.

 
  • تعداد صفحات :17
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : گندم

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان